|
بلند آسمـــــــــــــــان جایگاه من است بستری برای ثبت خاطرات آقای خاص
| ||
|
سلام مادر دکتر "ک"
دیروز روزت بودولی این روز با همه ی روزهای دیگر برایت تفاوت داشت و تا آخر عمرت هم دیگر شاید نخواهی کسی به تو تبریک بگوید. صدایت را می شنیدم که فریاد می زدی جانم بودی...رفتی... مادر...دیدم هدیه ی روز مادر پیکر پسرت بود که تشییع شد. غمت تمامی نخواهد داشت.می دانم و فقط اشکهایم بود که می توانستند درمقابل تو جان بگیرند. امیدوارم خداوند ایشان را قرین رحمت کند. آمین . .
همین! بین خودمان بماند ما هم یک سرماخوردگی مختصر هم داریم!!!نکند ماهم؟؟؟؟ [ 91/02/26 ] [ 18:10 ] [ دکتر ]
روح بلند و ملکوتی پدربزرگ عزیزمان ساعاتی قبل به ملکوت اعلی پیوست... روحش شاد تاریخ درج خبر: ساعت ۱۵ روز ۵ شنبه ۲۱/۲/ ۱۳۹۱ [ 91/02/21 ] [ 16:0 ] [ دکتر ]
![]() *Medical student syndrom
سر کلاس ریه که می شینم مطمئن می شم پنومونی دارم.ترم قبل سر کلاس گوارش به بیماری های التهابی روده شک می کنم.غدد....کلیه.... تنها بیماری که برای خودم پیدا نکردم.بیماری های قلبی هست.نمی دونم چرا.شاید چون باورم نمی شه قلبم بیمار بشه.خیلی ازش مراقبت کردم.تا به حال از کسی متنفر نبودم.حسادت نکردم.دل سنگ نبودم.همیشه آینه ای که توش بود رو پاک می کردم.نمی ذاشتم گردی روش بشینه... ولی این روزها،با اینکه هنوزم قلبم سالمه ، کارشو دیگه مثل همیشه نمی کنه.مشکلش از وقتی شروع شد که یاد گرفت حسادت کنه...و بعد غصه اش بگیره از این کارش.حس تازه ای هست واسم.فکر کنم همین جوری پیش بره درسی نمی مونه که من درباره ی بیماریش حساس بشم انگار همین طور که بزرگتر می شیم و شکست هایی رو تجربه می کنیم کم کم خیلی چیزا رو یاد می گیریم،بغض..کینه...حسادت... بزرگ شدن هم خودش یه بیماری هست. زندگیو جدی تر می بینیمو تلخ می شیم. * ما هم واسه خودمون بیماری هایی داریم : intern's syndrome یا سندرم دانشجویان پزشکی یا همان هیپوکندریاز دانشجویان پزشکی به حالتی گفته میشود که در آن دانشجوی پزشکی احساس می کند خودش علائم بیماری را که مطالعه می کند، دارد علائم: دانشجویانی که برای اولین بار یک بیماری خطرناک را مطالعه می کنند، با آگاهی از علائم این بیماری (با توجه به اهمیت بیماری و شیوع آن) نسبت به این علائم حساس میشوند و ممکن است هر نوع احساسی را به حساب علائم بیماری بگذارند. مثلا دانستن این که در آپاندیسیت درد در کدام نقطه ایجاد میشود، باعث جلب توجه به همان ناحیه شده و مثلا هر انقباض گذرای عضلانی یا حرکات روده در آن ناحیه ممکن است به همان درد آپاندیسی تعبیر شود، این اضطراب خود میتواند منجر به نوعی حالت بی اشتهایی شده و دانشجو را در تشخیص خود ساخته اش مطمئن تر کند! شیوع: اسم های دیگه اش :second year syndrome/third.../بیماری اینترنی و ... منم الان دوره ی فیزیو پاتولوژی هستم [ 91/01/31 ] [ 14:26 ] [ دکتر ]
غروب۲۱ فروردين ! مردى كه خالصانه سخت ترين بحران هاى جنگ را مديريت كرده بود، ديگر در ميان ما نبود. ادامه مطلب [ 91/01/20 ] [ 8:52 ] [ دکتر ]
اول از همه سال نو را به همه خوانندگان این تارنما پیشاپیش تبریک میگویم.امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و سربلندی داشته باشید.انشاله.اما هدف از آمدن امشب این بودتا آنچه را که در اولین سال از دهه نود هجری شمسی و سومین سال از دومین دهه عمرمان بر ماگذشت را تحریر کنیم.سال نود برای ما سالی بود معمولی!نه خیلی خوب بود ونه خیلی بد!شاید تنها نکته قابل ذکرش تن سالمی بود که حق تعالی در این سال به ما ارزانی داشت که از این باب شکرگذار درگاهش هستیم.لحظه تحویل سال 90 ساعت 2:50 دقیقه شب بود و ما از ساعت 11 شبش عجیب خوابمان میآمد! گویی دچار narcolepsy شده بودیم.گفتیم میخوابیم و گوشی را آلارام میگذاریم تاساعت 2 بیدار شویم وآیین موقع تحویل سال را که خاص شخص خودمان است به جای آوریم اما اگر صبح پدر لطف نمیکرد وبیدارمان نمیکرد حتی آیین نماز صبحمان هم قضا میشد!!!!اینگونه شد که ما دهه نود را در خواب شروع کرده والان که نگاه میکنم میبینم گزاف نیست که بگویم کل سال را در خواب بوده ایم.(خداکنه کل دهه نود خواب نباشم!!!)ما به این نتیجه رسیده ایم که کلن سال های زوج برای ما سالهایی بوده اند معمولی(به جز سال 68 که پای بر عرصه وجود نهادیم!!!)در حالی که سال های فرد همگی نقاط عطف زندگی ما بوده اند تا جایی که یادمان است! چند تا از ترین های سال نود که خیلی هم تَرین نبوده اند را در زیر مشاهده میکنید: بهترین اتفاق:آشنایی اتفاقی با همشهریمان .این قدر این آشنایی جالب بود که میتوان به عنوان جالب ترین اتفاق هم از آن نام برد.(در همایش دانشجویان شرق کشور رخ داد!) بدترین اتفاق:مشکلی که برای اَخَوی کوچکمان رخ داد ونیز بیماری پدر و بابابزرگمان. بهترین اس ام اس:برایم در ردیف کسانی هستی که به قول نیما :«یادت روشنم میدارد» بهترین فیلمی که دیدم:شوق پرواز(جدایی نادر از سیمین یا باقر از پروین و این جور فیلمای مزخرف نبود!!) موثرترین اتفاق:آشنایی با سیره سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی(فقط آشنا شدم،اصلا نمیتونم مثل عباس باشم...خیلی سخته...یعنی نشدنیه...مگه خود عباس تو سال 91 دستمو بگیره) لذت بخشترین لحظه:موقع امتحان سمیولوژی عملی(امتحان ASCE)واقعا احساس پزشک بودن داشتم وقتی با بیمارنماها کار میکردم.کیفور بودم. معمولی ترین اتفاق:امتحان علوم پایه!!!!نمرم هم خیلی معمولی و بی زور زدن 148 شد!!! حال توجه شما را به برخی از اتفاقاتی که در سال های فرد رخ داده اندجلب میکنم:(من از دهه 80 میگم،قبلشو یادم نیست) 1381←یادمان نیست ولی حتما خوب بوده! 1383←ورود به دبیرستان عزیزم! 1385←نقطه عطفی که همه نقاط عطف بعدی از آن منشا گرفت.بگذارید مسکوت بماند. 1387←کنکور و ورود به رشته عزیزم.وصال به معشوق کودکی ام.خدایا تو را سپاس به خاطر این وصال میمون و مبارک.(پزشکی رو عرض میکنم.چشماتون الکی گِرد نشه!!!) 1389←سفر به سرزمین وحی و در آغوش گرفتن کعبه به طوری معجزه آسا.حتی در خواب هم نمیتوانستم تصور بوسه زدن بر حجرالاسود را کنم 1391←نمیدانیم.خداکند این سلسله خوش شانسی ها ادامه پیداکند! 1393←نمیدانیم.شاید آزمون پره انترنی داشته باشیم.ولی من که میخواهم قبلش مرخصی بگیرم!شاید بیفتد به سالی زوج این آزمون! 1395←آقای خاص فارغ التحصیل میشود و از آنجایی که نه سربازی دارد و نه طرح مستقیما در آزمون دستیاری شرکت میکند.آقای خاص رزیدنت رشته مورد علاقه اش میشود! 1397←آقای خاص قاطی مرغ ها میشود.ما هم ورود خانم دکتر را به زندگی خاص آقای خاص تبریک میگوییم! 1399←آقای خاص تولد "شیرفرهاد"را جشن میگیرد.او پدر میشود! 1401←آقای خاص تخصص را تمام میکند وبرای فوق تخصص دورخیز میکند!شیرفرهاد را هم در مدرسه فوتبال ثبت نام میکند! 1403←آقای خاص تولد دختر عزیز وشیرینش را جشن میگیرد.نام او را قرار است خانم دکتر تعیین کند!آقای خاص دخالتی نمیکند! 1405←آقای خاص فوق تخصصش را هم میگیرد و برای مقطع بعدی خیز بر میدارد! . . . 1419←آقای خاص اولین شعبه بیمارستان فوق تخصصی 9 مهر را در تهران تاسیس میکند(دیگران بیمارستان 5 اذر دارند ما چرا 9 مهرنداشته باشیم؟؟)در همین سال ها شوت های شیرفرهاد از وسط میدان گل میشود.او یک تنه با پیراهن بارسلونا این تیم را در 6جام در یک سال قهرمان میکند.گواردیولا از آقای خاص به خاطر تربیت این پسر تشکر میکند!عکس های شیرفرهاد در همه جای دنیا بر در ودیوار ها خودنمایی میکند.آقای خاص خرسند است. 1421←آقای خاص برای شیرفرهاد آستین بالا میزند.نام همسر شیرفرهاد "کتایون" است. 1423←همچنان شعبه های بیمارستان 9 مهر در کشور زیاد میشود.حالا حتی در دورافتاده ترین روستاها هم قرار است بیمارستان فوق تخصصی 9 مهر احداث شود.آقای خاص دائما در حال کلنگ زنی است.بیشتر از اینکه تیغ جراحی دستش باشد کلنگ دستش است!! . .. 1427←آقای خاص پدر بزرگ میشود.ضمنا دختر یکی یدونه آقای خاص به خانه بخت میرود.(خوشبخت بشه ایشاله دختر گّــــــــــلم...کور بشه چشم حسوداااااا) و همین طور سالها می آیند و میروند تا اینکه بلاخره در یکی از سالهای زوج آقای خاص پس از عمری تلاش و مجاهدت علمی به رحمت ایزدی میپوندد.مسولان برج آزادی را خراب و مجسمه آقای خاص را جایگزین میکنند!روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد! [ 90/12/24 ] [ 23:25 ] [ دکتر ]
دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم.... کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی [ 90/12/16 ] [ 14:5 ] [ دکتر ]
پدر بزرگم مریض است!دیسفاژی دارد.دیسفاژی به جامدات دارد.احتمال رینگ و وب که برایش مطرح نیست شرح حالش با آشالازی و اسکلرودرمی و DES(Diffuse Esophagial Spasm) هم مغایرت دارد.او برایم تنها یک پدر بزرگ نبود.البته که تنها پدر بزرگم است که دیده ام!میگویند پدربزرگ پدریمان خیلی دوستمان داشته اما در سال 70 که ما دوسالمان بوده به رحمت ایزدی پیوسته. (خدا رفتگان شما را هم بیامرزد!) لذا ما هیچ تصویری از آن بزرگمرد در ذهن نداریم!همسر ایشان که اصلا معلوم نیست کی فوت کردند!!نقل است زمانی که پدر و مادر ما نامزد بوده اند ایشان به رحمت ایزدی پیوسته اند که ما سالش را به یاد نداریم.(خدا رفتگان شما را هم بیامرزد!).مادر بزرگ مادریمان را اما خوب یادمان است.مثل مادر بزرگ های قصه ها بود.ننه ستاره ام بود.خیلی مهربان و دوست داشتنی بود. با پسرخاله مان همیشه سربه سرش میگذاشتیم!یادمان است ظهر ها هر جا بودم به خانه بابابزرگم میرفتم تا با ننه ستاره سریال اُشین را ببینم.اُشین را خیلی دوست داشت!بابا لنگ دراز را هم!او نیز در سال 79 پس از CVA به رحمت ایزدی پیوست.(خدارفتگان شما را هم بیامرزد!!!) وحالا من مانده ام و یک پدر بزرگ که خیلی دوستش دارم.پدر بزرگی که علاوه بر پدر بزرگ بودنش آیینه زنده 4 حاکم در طول تاریخ است(آخرین حاکم قاجاریه ،2حاکم ازپهلوی ها و حاکمان جمهوری اسلامی).یک سند زنده ی زنده!گاهی برایم از آخرین پادشاه قاجار میگوید(احمدشاه بود دیگه هان؟)گاهی از دوران جنگ جهانی اول و حماقت های رضا خان وایضا جنگ جهانی دوم!گاه از انقلاب سفید محمدرضا و گاه از روزهای شورانگیز و مهیج انقلاب اسلامی!گاهی ازآنچه که در 8 سال جنگ بر سر این مردم آمد و از خاطرات لحظه ای که پیکر داماد شهیدش (یعنی شوهر خاله بنده) را در پرچم سه رنگ ایران دید.این روزها هم که دوران هدفمندی یارانه ها و نفت بازی کشورمان را تجربه میکند!سرش سوت میکشد وقتی قیمت بنزین چندریالی دوران قاجار را با بنزین 7000 ریالی این روزها مقایسه میکند.از دورانی که گرامافون نماد تجدد و تجلل بود تا روزگار LED را به چشم دیده!یک بار برایم مقایسه کرد امکاناتی را که در حدود 30 سالگی به کربلا مشرف شده بود را با زمانی که 7-8 سال قبل رفته بود و من هم سرم سوت کشید!گفتمش کاش یک دوربین یا حداقل یک موبایل که دوربینش لااقل بالاتر از 3.2 مگاپیکسل بود میداشتی تابرایم ضبط میکردی تاریخ این ملت را.تاریخ خودت و پیشینه مرا.خندید و گفت دلت خوش است.خفت و خواری مردمان ورنج و زحمت و 8 هایی که گرو 9 اند را دیدن به چه کار آید؟قدر خود رابدان که این روزها در نازو نعمتی!روزگاری که در تابستانش تصوردیدن یخ خنده دار بود،برق و آب لوله کشی آرزو بود تا تلفن که دیگر معجزه بود و معادل شتر از کوه در آوردن را میگوید از نزدیک لمس کرده!!!بنده خدا اینترنت را که نمیتواند تصور کند!!!از لحظه های تلخ زندگیش پرسیدم،فکر کرد و به سال ۱۳۴۷سفر کرد.همان سال که تمام شهر و روستاهای شهرم مورد خشم زمین قرار گرفت و زلزله "تون"را نابود کرد تا فردوسی برین ساخته شود.(خیلی به برین بودنش شخصا معتقد نیستم!).این روزها گرانول های لیپوفوشین در تمام ماکروفاژهای وجودش موجود است!سوی چشمانش هم کم فروغ شده و بلند شدنش از زمین هم با مانور Gower’S میباشد.اما هنوز کورتکس مغزش مثل ساعت کار میکند.خاطرات سربازیش را مو به مو به یاد دارد.تعداد نوه ها و نبیره هایش را حوصله ندارم بشمارم ولی نتیجه ندارد.مادر عزیزم هم این روزها خیلی غصه پدرش را میخورد.مادرم و کلا خانواده مادریمان همه استئوآرتریت دارند و نباید فعالیت زیاد داشته باشند.به خاطر مادرم هم که شده برای پدربزرگم دعا کنید و برای سلامتی تمام اسناد زنده تاریخی این سرزمین.... بعد ن: ازما گذشت نیک وبد اما تو روزگار فکری به حال خود کن،این روزگار نیست [ 90/12/06 ] [ 14:9 ] [ دکتر ]
پایان سریال شوق پرواز بهانه ای شد تا در وبلاگ رسمی مان یک بلاگ را به یک قهرمان ملی اختصاص دهیم.کسی که قبلا فقط میدانستم یک اتوبان در شمال تهران به نامش وجود دارد.اتوبان شهید بابایی.این سریال بهانه ای شد تا در کوران امتحانات فیریوپات 1 و زمانی که همه کارهای جانبی را کنار گذاشته بودم و فقط به حجم زیاد کتاب ها و جزوات فکر میکردم بعداز گذشت 6-5 سال از آخرین کتاب کتاب غیر درسی که خوانده بودم(آن سالها _دکتر محمدجعفر یاحقی)دوباره جسارت به دست گرفتن یار مهربان را بدست آورم.این بار یار مهربان، کتاب "پرواز تا بینهایت" بود که خاطراتی کوچک از این رادمرد بزرگ است.آن را در فرجه ها شروع و تقریبا در پایان امتحانات تمام کردم.تصویر سازی کتاب خیلی خوب بود و به راحتی میتوانستم صحنه ها را با بازی شهاب حسینی مجسم کنم.او که بازیش در نقش سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی آنقدر دلچسب و واقعی است که حیف بود سیمرغ بهترین بازیگر سال 90 را فقط از سینما انتخاب کنند وبه فرهاد اصلانی بسپارند.بی شک بازی شهاب درخشانترین بازی سال 90 بود همانطور که به نظر من در سال 89 باید سیمرغ به جای دستان مهدی هاشمی بر دستان فریبرزعرب نیا،مختارِ مختارنامه بوسه میزد. بگذریم.ادامه را در ادامه مطلب دنبال کنید...
ادامه مطلب [ 90/11/28 ] [ 21:53 ] [ دکتر ]
سلام.گفتیم بین دو ترم سری به زادگاهمان یعنی کویر بزنیم تا هم با اهل طایفه دیداری کرده باشیم وهم خستگی وحشتناک این ترم سنگین از تنمان بیرون رود!همانطور که در وبلاگ های قبلی به طور کامل توضیح دادیم ما خود را فرزند خلفی برای کویر نمیدانیم چرا که نه آن غیرت وتعصبی که نسبت به کویر در بعضی کویری ها هست در خون ما میجوشد و نه روحیه ما با باورهای کویری همخوانی دارد!متاسفانه از کودکی روح ما را برده ی زندگی تمدن پرستانه کردند تا تمام کودکی را از لذت سادگی کودکانه محروم باشیم.آنقدر با بزرگترها پریدیم که دیگر اصل خویش را یادمان رفت.اکنون هم که از سن وسال ما گذشته که بخواهیم به سوی اصل خویش بازگردیم.تمام دلخوشیمان در کویر و آنچه ما را به این سوی میکشد خانواده و بستگان اند که قلبمان برایشان میتپد و تمام زندگی مان اند.قبلا وقتی به کویر سفر میکردم شعف داشتم اما این روزها بیشتر قلبم دردمند است تا مشعوف.چیزهایی میبینم که با هنجارها و باورهای من فرق دارد.کلا من عادت کرده ام هر چه موافقم نباشد را از ذهنم پاک کنم اما مگر میشود افرادی را که جزیی از گذشته من هستند از ذهن پاک کرد؟میشنوم که دوستان و جوانان شهرم ودر سطح کلان تر شهرستان زادگاهم دارند یک یک در ورطه های هولناک میافتند.وقتی با همکلاسی دبیرستانم روبوسی میکنم و بوی سیگار را از او استشمام میکنم قلبم درد میگیرد...وقتی میشنوم که پسر فلانی در دام مواد مخدر افتاده و زندگی اش شده شیشه و کریستال و اینجور زهرمارها از جامعه ام بدم میآید. یا کسی که رقیب دوران تحصیلی ام بود را میبینم که بیکار است و دارد عملگی میکند.از آنچه در موبایل ها یافت میشود هم که دیگر شرمم باد! مگر میشود این دردها را با تمام وجودلمس نکرد؟هرچقدر هم که ناخلف باشم باز ریشه ام با اینها گره خورده.نمیتوانم دوستشان نداشته باشم.نمیتوانم از غمشان غمگین نشوم!نمیتوانم ببینم که دارند آرام آرام چون شمع آب میشوند و جلو چشمانم روی به نابودی میگذارند!آیا میتوانم بر رنج ها ومصایب خانواده هایشان چشم بپوشم؟ تُف به آنها که شمشیرشان برای ضربه به معصومیت کویری ها از نیام خارج است.این اجتماعات کوچک خط مقدم جنگ نرم است.لطفا به داد مردان فردای این شهر بشتابید!(از حال و روز دختران شهر که زیاد با خبر نیستم.سرشان سبز وعمرشان دراز!).نا گفته نماند در همین شهر و همین نزدیکی ها هستند افرادی که افتخار میکنم کودکی ام با آنان گذشته!دوستانی که میدانم فرداهایی نزدیک گرداننده بزرگترین چرخ های کشورم خواهند بود.اما در مکتب فکری ما خوب بودن، وظیفه انسان هاست چرا که استفاده درست از سرمایه های الهی وظیفه ماست در قبال خدا نه لطف ما به او!!!ونیز دیگرانی هم هستند که یک زندگی معمولی و به قول انگلیسی ها so so دارند! سه روز قبل (16 بهمن) وارد چهارمین سال ورودمان به خانواده قشنگ بهداشت و درمان شدیم .شاید این عنوان تسلایی باشد بر این همه درد همنوعان را کشیدن! و شاید اگر لطف حضرت حق نبود الان کسی دیگر در این سطور برای من دل میسوزاند.شاید 26 سال دیگر زمان لازم باشد تا ما بتوانیم بار دیگر به کویر بازگردیم و دین خود را به آن ادا کنیم. بعد نوشت:19 بهمن ماه ،روز نیروی هوایی را به تیز پروازان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران تبریک میگوییم.این را گفتیم چون ما از کودکی عاشق خلبانی بودیم و دوستدار ارتش و میتوانیم عظمت حرکت پرسنل نیروی هوایی را در 19 بهمن 1357 درک کنیم! راستی عنوان مطلب مخاطب خاص دارد! [ 90/11/19 ] [ 23:32 ] [ دکتر ]
سلام. ودوباره این منم که اومدم اینجا واومدم که بگم هستم ... زنده ام ...هنوز این قلبه داره تو سینه میزنه. دمش گرم که داره کار خودشو انجام میده کاری نداره فلانی چی گفت... فلانی چکار کرد...قیمت سکه چی شد؟دلار ارزون شد یا گرون؟سهمیه بنزین رو میخوان بردارن یا نه؟خلاصه بگم فقط سرش تو کار خودشه که نکنه بافتی یا اندامی که مسئولیتش رو بهش سپردن ولو برای چند ثانیه گرسنه بمونه!دستورات مقامات ارشدتر رو با دل وجون اطاعت میکنه چون بهشون اعتماد داره و میدونه که همشون میخوان تا رعیتشون (سلولها وبافت ها) غصه غذا نداشته باشه!راستی قلب من از این قلبای سوسول هم نیست که تا بهشون فشار میاد میخوان با انواع سوفلای هولوسیستولیک ورگورژیتاسیون و دیاستولیک رامبل واین حرفا اعتراضشونو به گوش بالایی ها برسونن!اونقدر مرد هستش که از تایم دیاستولش میزنه تا شکم زیر دستاشو پر کنه بدون اینکه انتظار تشکر یا اضافه کاری داشته باشه!در ضمن این روزها هم فقط برای یک نفر میتپه!!!
ادامه مطلب [ 90/11/07 ] [ 20:29 ] [ دکتر ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||